X
تبلیغات
رویای دلنشین من

























رویای دلنشین من

مدتیه می خواستم بنویسم از خودم.احساساتم و ... تا اینکه امشب شروع کردم .



سلام

دوستای گلم..................از ابراز لطف همتون ممنونم............خیلی خوشحالم که دوستای گلی مثل شما تو این محیط مجازی دارم..................واقعا با خوندن نظراتتون دلگرم میشم...................

من بهترم.........................خدا رو شکر...شدیدا مشغوله کارم..............و اصلا وقت فکر کردن بهشو حداقل تا موقع خونه اومدن ندارم.........


دوستتون دارم...................
بای

نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 21:53 توسط مامانی| |

مینویسم.مینویسم با اشک.با آه.برای اینکه تخلیه شم..از بچگی مینوشتم.................با نوشتن حالم بهتر میشود...انگار دردهایم رو به اینجا میسپارم................تمام دکمه های صفحه کلید خیسه............باز هم چشمها بی قرارن.............و اشکها جاری و من.......سرنوشت.............بازی روزگار ................خستم.........شکستم...........اما حتی نمیتونم باهاش صحبت کنم......این دو روزه به اون چی گذشته................کاش لااقل بهم زودتر میگفت...............همه رو تو دلش ریخته.................کم کم نوک انگشتام داره گرم میشه ............چشام کوچیک شده..پف کرده......فشارم برگشته به حالت قبل..........با اینکه میدونستم جواب بیوپسی منفیه...تو پستای قبل گفته بودم که.... اما همش توی دلم میگفتم نه...شاید یه چیزی باشه............و منتظر جواب....................حتی الان که میخوام اسم خدا رو به زبون بیارم.....بگم خدایا و یه آهی از ته دل بکشم.....................انگار تردید دارم.اسمشو بگم......................چه شبها و روزهایی تو این مدت بر من گذشت.از ماه رمضون پارسال که قطعی اقدام کردیم..................نشد....و شروع ازمایشات و موسسه ناباروری و ...هیچ وقت فکرشو نمیکردم...................یه اسپرم انقدر مهم باشه.........بتونه انقدر زندگی رو تحت تاثیر بزاره................اما الان که بقول خودشون بهترین نوع عمل در ایران در بهترین مرکز ناباروری انجام شده و جواب منفیه..............یعنی شروع یک زندگی جدید...................یعنی استفاده از روش اهداء....اما ژن بچه چی میشه........تخمک از کی.اسپرم از کی..............ویژگیهاشون.اخلاقاشون.....گروه خونیشون......مریضیاشون..................................

چی بگم.................زندگی خیلی بالا و پایین داره...........هر کس از دور می بینته میگه.اینا که  خوشن...نمیدونه چه دردی تو دلمونه...........

گریه نمیذاره بنویسم.................میخوام بگم برام دعا کنید..اما انقدر دعا کردیم این شد.........دعا نکنیم چی میشه!!!!

پس میزارم به اختیار خودتون......................

فعلا خدانگهدار

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 10:18 توسط مامانی| |

همه چی تموم شد..................

جواب بیوپسی اومد....................حتی یک اسپرم...............................نیست.............

و من هم در حال تموم شدنم....................

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 9:53 توسط مامانی| |

صدای اذان داره میاد



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 21:5 توسط مامانی| |

سلام..الان دم غروبه افتابه.اولین شبه جمعه ماه رجب.....امشب شب لیله الرغائبه........

مامان همسری هم اینجا هستن........دلم حسابی یه نماز با گریه میخواد اما نمیشه......

میخوام اون نمازی که برای امشبه بین نماز مغرب و عشاست انشاله بخونم.......خیلی ها رو باید دعا کنم.......شاید دعای دیگران هم در حق ما بگیره..........

و اما تو ای خدا................

سلام......خوبی..من خوبم.....خدا جونم... امشب شب ارزوهاست.راسته که میگن امشب یه شبه خاصه......یعنی ملائکتو امشب میفرستی زمین...اره......اگه اره منم تموم ارزوهای قشنگ خودمو دوستامو برات پست میکنم...ما یه عالمه مامانای منتظریم.کسی رو هم نداریم......تو هر مناسبتی هم که میشه.تولد باشه یا عزا ما اومدیم با واسطه یا بی واسطه در خونت.........خب چی میشه یه گوشه چشمی هم به ما کنی.......هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر سخت باشه .انتظار بد دردیه.......

خدا جونم......میشه امشب درای رحمتتو باز کنی و همه ما مشمول عنایتت بشیم.......

خیلی دیگه از دوستامم هستن که حاجتاشون چیزای دیگس...حاجت دل اونا رو هم بده.............خدای من....نمیدونم اصلا منو می بینی.حرفامو میشنوی.یا میگی این همون بنده گناهکار منه.که هر وقت خودش خواست یاد من میوفته.هر وقت نیاز داشت..........میدونم هر چی بگی درسته.اما تو بخشنده ای و مهربان........مگه هر روز با این اسم یادت نمی کنم.بسم الله الرحمن الرحیم.....خدا جونم تو رو به برکت این شب.تو رو به وجود همه بنده های خوبت که روی زمینن.امشب دست خالی ما رو بر نگردونیا.............یه گوشه چشمی به ما بکن...........

ما منتظریم.................منتظر

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 20:2 توسط مامانی| |

خداجونم سلام..............من خوبم........تو چی!!!!!!!!!!

خداجونم.............یادته همسری به نیت عملش قران باز کرد.............تو جمکران............جواب اومد از یه راه بهتر بهتون میدیم..............خیلی دوست دارم بدونم یعنی چی.اون راه بهتر چیه.کی هست؟

برای همین زیاد به جواب عمل دلخوش نکردم......خدا جونم.........کادوی روز مادر که بهم ندادی........اصلا من هیچی............میشه لطف کنی از همون راهی که میگی به همسری کادوی روز پدر بدی.........12 روزه دیگه روز پدره..........من و همسری منتظریم..............ما رو یادت نره ها........................

ممنونم...............


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 12:53 توسط مامانی| |

خدایا هیچ حرفی برای گفتن ندارم.امشب شب اوله رجبه................فقط ازت میخوام کمکم کنی...........................همین.........................

احساس میکنم کم کم دارم ازت فاصله میگیرم.........نمیخوام اینطور بشه..................اما.داره اتفاق میوفته......خدای من..میدونم من بنده خوبی برات نیستم...........میدونم.......اما تو نذار من برم...............من که غیر تو کسی رو ندارم.....خودت میدونی اگه برمم باز پشیمون برمیگردم.اما اونموقع روسیاهم...............دست منو ول نکن..............من تنهام..............................تنها تر از همیشه....................نمیدونم چه جوری....ولی نگهم دار.............بزار محکم باشم.........نزار خورد بشم...................من بهت نیاز دارم.بیشتر از همیشه....................کمکم کن...................کمکم کن...............تو که حتما صدای منو میشنوی؟مگه نه........پس منو به حال خودم نذار.................من طاقت ندارم.........خودم میدونم...........خودم از حال خودم خبر دارم.........اما تو رو به این شب عزیز قسمت میدم........منو تنها نذار.............خواهش میکنم............

نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 1:22 توسط مامانی| |

سلام.ببخشید دیروز نیومدم بنویسم...........

خب دیروز ظهر از محل کارم ساعت 12 اومدم بیرون..با همسری وسط راه قرار داشتیم.......دقیقا سر اذان رسیدیم رویان.....صدای اذان میومد..رفتیم طبقه دوم...........پذیرش و صندوق..........295 هزار تومن گرفتن.......قبلا گفته بودن پونصد تومن همراتون باشه...........همسری گفت وضو دارم برم نمازمو بخونم............من تو سالن انتظار نشستم...به ترتیب اسم افرادو صدا میکردن......تا حدود ساعت 3 اسم ما رو صدا زدن.........گفتن دو تا ابمیوه شیرین هم بگیرید همراه مریض باشه.رفتم تو باهاش.........دلم میخواست ببوسمش اما از اونجا که اینکار رو تو بیرون نمی پسنده فقط با هاش خداحافظی کردم........رفتم بیرون........سه چهار تا خانوم پشت در اتاق عمل نشسته بودیم...سر حرفو باز کردم.یکی از سنقر اومده بود.اونا زود کارشون تموم شد رفتن..................نفر جلویی ما یه دختر پسر جوون بودن.....باهاش دوست شدم حرف زدم...............اون همسرش تو بچگی سرطان داشت و چون شیمی درمانی کرده بود ازواسپرم شده بود............اما الان سرطانش خوب شده بود شکر خدا.بنظر خیلی جوون بودن.....اما اونا هم 5 ساله ازدواج کرده بودن.یه خانوم که نوبتش بعد ما بود از تکاب شهرای اطراف ارومیه اومده بودن.....اونم به جمع ما پیوست..درباره درمانهای مختلف حرف زدیم.ساعت نزدیک 4.5 شد که دختر اولی رو صدا زدن بره دنبال کارای ترخیص.....یک کم طول کشید.خوشحال بود گفت بهم گفتن خیلی خوبه.............گفتم چرا دوباره داری پول میدی..گفت بهم گفتن 240 تومن دیگه بده برای فریز..خوشحال شدم.........گفتم مبارکه....پس اسپرم داشته..............خیلی خوشحال بود.از اولشم + به قضیه نگاه میکرد...............تو همین حول و حوش گفتن همراه فلانی.سریع رفتم.برگه ترخیصو دادن دستم........رفتم صندوق مهر زد گفت بسلامت...گفتم خب پول چی.نباید چیزی بدم..............گفت نه دیگه دادید...............دنیا رو سرم خراب شد....یعنی چی.پس چرا به اون گفتن بده.......یعنی نداشته.پس این یک ماه که میگن طول میکشه چیه.........اون خانوم تکابیه اومد پیشم.......دلداریم داد.اشکام میومدن.با اطلاعات ناقصی که داشت.با لهجه شیرینش میگفت.....اشکال نداره..هنوز یه راه دیگه هم هست.اهداء.....نمیدونست که من همه راهها رو حفظم................اما دلم میخواد بچم از خودمون باشه...........

بعد اون دختر اولیه اومد......اونم دلداریم داد گفت نذر کن.منم هر روز برات دعا میکنم.......یاد دوستای نی نی سایتیم افتادم.......وای خیلیا امروز برامون دعا کردن.حتی نارگل از حرم بهم زنگ زد...............ارتباط مستقیم با امام رضا.........الهی قربونش بشم..............خلاصه به خودم اومدم....رفتم با مسئول صندوق حرف زدم.گفتم قضیه چیه.این یک ماه چیکار میکنن......چند درصد امکان + شدن هست.......اون اب پاکی رو ریخت رو دستم........رفتم با مسئول اتاق عمل حرف زدم...اون منطقی تر جواب داد............گفت خانوم همه که عین هم نیستن...نوع عملا متفاوته....علتا مختلفه....پس اگه الان همه معلوم میشد پس این یک ماهه برای چیه.می گفتیم همون موقع جواب میدیم دیگه......................یک کم امیدوار شدم...............رفتم صورتمو شستم..........یواشکی یه گوشه سالن یه پنکک و رژ هم زدم که قیافم تابلو نباشه..رفتم کمک همسری لباساشو بپوشه............حالش خوب نبود.تلو تلو میخورد.........خلاصه داروهاشو گرفتیم اومدیم خونه..........سریع شامشو دادم....استراحت کرد.البته یک کم حالش بد شد.....اما شکر خدا سریع خوب شد...........منم اومدم تو سایت چند تا از دوستای گلم(نانیا و اکی)بهم اس ام اس داده بودن....نگران بودن..خیلیا هم تو تاپیک برام پیغام گذاشته بودن......از حال خودم گفتم.رفتم کنار همسری..................دراز کشیدم.............و از بس خسته بودم سریع خوابم برد.....

اره اینم نهم خرداد نود ما............حالا باید منتظر باشیم........

دوستای گلم که این مطلب رو میخونین............خواهش میکنم...عاجزانه ازتون میخوام برامون دعا کنید که انشاله همه چی خوب پیش بره و جواب عمل همسرم مثبت باشه................

ببخشید سرتونم درد اوردم...فعلا بای............

نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 23:33 توسط مامانی| |

چقدر طول کشید.......عجب پروسه درمانیه.........فقط نوبت عملش حدود 4.5 ماه وقت گرفت.....فردا صبح تا 11.5 میرم سرکار.بعد میرم رویان.............



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 0:2 توسط مامانی| |

هی میخوام بهش فکر نکنم...نمیشه..................


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 0:21 توسط مامانی| |

سلام................

الان خیلی خستم............امشبم خونه مامان اینا دعوتیم....فردا صبحم که باز سر کار...اصلا حال ندارم پاشم حتی لباسامو بندازم تو ماشین....بشورم.اتو کنم...............

دیروز  به محل کار جدید رفتم................حساب کنید اولین روز کاری با پری همراه بود........حیف که اینجا یه محیط مجازیه.................ولا دلم میخواست کامل بنویسم.................

ولی کارمو دوست دارم....فقط ساعت کاریش زیاده.........وقتی بیام خونه دیگه نای هیچ کاری رو ندارم...مخصوصا با این گرما و ترافیک...............

وای من هیچ وقت نمیتونم با مسئله کار و زندگی کنار بیام..............همیشه با هم قاطی میشه.......خوشبحال اونا که به همه چیشون می رسن................

فقط خوبیش اینه که همسری همیشه همراهه...............حتی اون این کارو بهم پیشنهاد داد.......ولا من که تو خونه نشسته بودم................از صبح تا شبم که پای نت بودم.............

خب................فعلا....................بای.....................

نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 16:16 توسط مامانی| |

همسر عزیزم..............


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 22:33 توسط مامانی| |