X
تبلیغات
رویای دلنشین من

























رویای دلنشین من

مدتیه می خواستم بنویسم از خودم.احساساتم و ... تا اینکه امشب شروع کردم .

 

 دوستای عزیزم میشه خواهش کنم برای مامان شدن همه مامانای منتظر و شفای مریضا یک صلوات بفرستین.......ممنونم


ذكرهاي ارامش بخش...

بسم الله الرحمن الرحيم...........اللهم صل علي محمد و آل محمد..........الحمدلله رب العالمين..

اياك نعبد و اياك نستعين......افوض امري الي الله ان الله بصير بالعباد... لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم..


نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 2:26 توسط مامانی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 23:35 توسط مامانی| |

سلام ...سال نو مبارک...چقدر شرمنده میشم وقتی میبینم با اینکه نیستم دوستانی دارم که نگرانمن و پیگیر کارام..

خدا رو شکر سال نود و دو با تموم بدیهاش گذشت و تموم شد..سال مار!!! امیدوارم سال جدید که سال اسبه سال خوبی برای هممون باشه..سالی که خدا حاجت دلامونو بده..

سر تحویل سال ادامش خوایتم و سلامتی و البته آدمیت...بخدا گفتم آدمم کن..کمکم کن ..که خیلی ...

نمیدونم باید چیکار کنم...درمانو شروع کنم ...خیلی خودمو وو کار غرق کردم...مسیر زندگیم عوض شده...دلم نمیخواد اصلا یاد خاطرات پارسال بیفتم...گذشت..ای کاش سال دیگه اینموقعها برعکس امساد بگن عجب سال خوبی بود..به کلی از  خواسته هام رسیدم..حدود یک ماه  نیمه که جابجا شدیم...الان دیگه صدای همه برای بچه درومده..چند شب پیش خواب میدیم یکی تو خواب داشت بهم میگفت هنه میدونن بچه دار نمیشی اما بروت نمیارن!!! اخه بعد هشت سال زندگی.....امسال هید با خانواده دوست همسرم چند روزی رفتیم مسافرت..یه دختر شیرین داشتن..از خدا خواستم که یه بچه سالم ثالح و از راه درست و قانونی بهم بده...انقدر شیرین بود لحظاتی که با این بچه بازی میکردم..اگر نگران اینده بچه که دیگران حرفی بزنن نبودم شاید میرفتم یه بچه میاوردم اما حال و حدصله حرفای مردمو  نگاهاشونو ندارن...دیکه بخدا هم خیلی نمیگم   گیر نمیدم...اگر خواست میده...دلم میخواد یکی یه خواب خوب برام ببینه..خواهرم ماه دیگه اینموقعها مکس..کاش وقتی اون میاد بهم بکه یه خواب دیدم به نشونه...اصلا ادامه بدم درمانو یا نه!!! خدای من...تویی که به همه چیز قادر و توانایی..کمکم کن...کمکم کن..ممنون..دویتت دارم

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 1:8 توسط مامانی| |

چقدر بده آدم خودشو بزنه به نفهمی....

میگن کسی که خوابه رو میشه بیدارش کرد اما کسی که خودشو زده بخواب رو نمیشه....

کجای راهم............چی دارم بسر خودم میارم.........

دارم غرق میشم.........غرق!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392ساعت 21:38 توسط مامانی| |

دلم گرفته..اما نوعش متفاوته....دلم برای خودم میسوزه....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 22:42 توسط مامانی| |

سلام

خیلی وقته نیومدم....

نمیدونم چم شده..

مسیر زندگیم عوض شده..

اصلا به دارو و درمان فکر نمیکنم...

حتی داروهامم نصفه ول کردم....

خدای من.........فقط تو میتونی کمکم کنی........

من که خیلی ازت فاصله گرفتم....

اما خیلی دوست دارم....حیلی....کمکم کن...

نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 19:53 توسط مامانی| |

 بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

... آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکویی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
نوشته شده در چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 0:37 توسط مامانی| |

دو سه روزی از طرف اداره ما رو فرستادن مشهد...جاتون خالی خوب بود....خوش گذشت..

اما حالا که برگشتم بازم همون مدلیم.....

هنوزم نمیدونم چمه..

متاسفانه پول خونه جور نشد ..که سال نو بریم خونه جدید..و من بی انگیزه تر از قبلم.....

نمیدونم برای تغییر باید چیکار کرد؟

تعطیلات عیدم میاد میره....و من!!!!!!!!!!!

اصلا روزای خوبی نیست...............

داروهام تموم شده.............اما نرفتم دکتر..............خیلی بیخیال شدم.........

تنها خداست که میتونه بهم کمک کنه...........خدایی که من  مدتهاست ازش فاصله گرفتم...........

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 10:17 توسط مامانی| |

نمیدونم باید به خودم حق بدم یا نه..............

نمیدونم باید چیکار کنم

نمیدونم باید ادامه بدم یا نه

نمیدونم الان تو کجای راهم...

نمیدونم حتی چجور ادمی هستم......

نمیدونم  ..............

زندگی خیلی مسخرست نه!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 21:37 توسط مامانی| |

نمیدونم.................واقعا نمیدونم..............باید چیکار کنم.............

شایدم میدونم ولی خودمو به ندونستن زدم.................. 

اینطوری بدتره...............سخت تره...نه!!!!!!!!!!

روزا پشت سر هم داره میاد و میره....و من اندر خم یه کوچه ام...........خدای من..............خدایی که تو رو هم فراموش کردمو باز نماز نمیخونم....

نه...نه...فراموش نکردم................فقط نماز نمیخونم............اما......تو داری منو میبینی............شایدم به کارام...به بچه بازیام میخندی.......

چشم بهم بزاریم سال تموم میشه.............امسالم گذشت.....با همه خوبیو بدیهاش...........و چقدر سریع....

این عمر ماست که داره میگذره.........هنوزم نمیدونم............کجای راهم.............و دارم چیکار میکنم.....

این روزها خوب نیستم............انقدر خودمو مشغول کردم که به هیچ چیز فکر نکنم........حتی گذر زمانم متوجه نمیشم......

این روزها.....فقط دارم میگذرونم..............اصلا هم فکر نمیکنم که چجوری داره میگذره......مهم اینه که بگذره...فقط....

این روزها............

بگذریم...............

اینم یه شعر زیبا از یه شاعر خوب....."کاظم بهمنی"

درد یک پنجره را پنجره‌ها می‌فهمند
معنی کور شدن را گره‌ها می‌فهمند


سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه‌ی تلخ مرا سرسره‌ها می‌فهمند


یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشمها بیشتر از حنجره‌ها می‌فهمند


آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره‌ها می‌فهمند


نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن‌ها بعد در آن کنگرهها می‌فهمند

نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 21:14 توسط مامانی| |