رویای دلنشین من

مدتیه می خواستم بنویسم از خودم.احساساتم و ... تا اینکه امشب شروع کردم .

 

 دوستای عزیزم میشه خواهش کنم برای مامان شدن همه مامانای منتظر و شفای مریضا یک صلوات بفرستین.......ممنونم


ذكرهاي ارامش بخش...

بسم الله الرحمن الرحيم...........اللهم صل علي محمد و آل محمد..........الحمدلله رب العالمين..

اياك نعبد و اياك نستعين......افوض امري الي الله ان الله بصير بالعباد... لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم..


نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 2:26 توسط مامانی| |

تنهام..همسری رفته دنبال کارای اون خونه..برای رهن...روابطم باهاش بهتر شده بعد دعوای شدید عید فطر..مسافرتم کمکمون کرد..اما افسردگی گرفته..یمدت  یاده که سر کارم نمیره..دعا دعا میکنم زودتر جواب دکتری بیاد و مشغول شه و انشاله قبول...با اینکه ازاده..و هزینش زیاد اما از این سکون در میاد..حاضر نیست تو محل کار قبلیش که رسمیه ادامه بده..با اونهمه سابقه کار..دو ساله مرخصی بدون حقوقه...و حتی حاضر نیست بره بگرده دنبال کار....این خیلی بده...مدام از ظلمی که در حقش کردن حرف میزنه و ناراحت...هر چی بهش میگم گذشته فک نکن..نمیتونه...از اعتمادش سو استفاده کردن و کلی پولش و خوردن و بازیش دادن...از ه ادما بیزاره..ترجیح می ا تنها همش تو خ نه باشه..نگرانشم خیلی...اونم عین من اعتقادش روز بروز کمتر میشه..حقم  اره.از کسانی که ادمای خوب و مذهبی و مقیدی بودن چیزایی دیده که ...بگذریم....

نماز که نمیخونم...ح اقل ابینجا خواسوم با خدا درد  ل کنم..خدای من امسال روز تولدم میخ ام ازت بهم کادو بدی...خستم...درموندم...کلافم.ناتوانم..از ا دامه مسیر...نگاهی از س  لطف بما  

کن...بعد از پنج سال  دوا و  رمون و انواع و اقسام عملها...میکرو   و زیفت   لاپرا و ....برای  ورود یه بچه تو زن گیمون  یگه راید چیکار کنیم..خدایا...چرا  وست داری زجر کشیدن بنده هاتو ببینی...خودت میدونی حضور یه بچه چقدر زندگی ما رو عوض میکنه...خدایا خواهش میکنم یه نگاهی بما بکن..گرفتاریم

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 19:31 توسط مامانی| |

بالاخره دلو به دریا زدم و چند رو ی مرخصی گرفتم و رفتیم سفر..همه چی خیلی یهویی اتفاق افتاد..حجم کارام زیتد بود و حسابی خسته شده بودم..به همسری گفتم گفت بریم کیش..گفتم چند بار رفتیم..بیا بریم یه کشور خارجی...فک کن سه شنبه تصمیم گرفتیم چهارشنبه بلیط و مرخصی و پنج شنبه..تو ر زمینی ارمنستان..و چقدر خوشحالم از این انتخاب و رفتنمون..چه مردم خوبی..چه کشور ارومی..چه همسفرای خوبی...از خیلی جاها همراهمون بودن..دو تا خانواده جنوبی..دو تا خانم گیلانی..دو تا مازنی..وو تا کرمانی...چهار تا خ مسن تهرانی..یه پسر تهرانی   اما یه دوست خوب خانواده یزدی..که تقریبا باهاشون بودیم..و البته به لیدر به اسم بابک که اونم همش با گروه ما بود..خدا خیرش بده از بعد سفر ازش خبر نداریم بمن مبگفت اجی...یه پسر جنوبی که چند ماهی رفته بود ارمنستان..خلاصه..جمعه رسیدیم تو هتل..شبش رفتیم  بام ارمنستان و میدون جمهوری..فرداش..ااچمیازین که مجموعه کلیساهایی با هم بود..وو  هزار پله...و خرید و اما بهترین روزش  یکشنبه که رفتیم پارک ابی و تفریحات ابی که بسیار مهیج بود..وای که دلم خواست معرکه بود...و شبش رستوران پروانه...دوشنبه هگ رفتیم دریاچه س ان..و شبشم تو ویلا همونجا موندیم..و فرداش حرکت به سمت ایران...واقعا روزای خوبی بود...اما وقتی برگشتیم ووباره بدو بدو ایران و کارا شروع شد...

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 19:19 توسط مامانی| |

سلام..جون خصوصی گذاشتید اینجا مینویسم..هیچ اطلاعاتی نه دکتر نه بیمارستان دربا ه فرد اهدا کننده بشما نمیدن..خیلی حساس نشید..خودشون در انتخاباشون انشاله دقت میکنن..بسپارید دست دکتر و خدا..موفق باشید

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 19:10 توسط مامانی| |

و اما از خودم...بالاخره با خودم کنار اومدم شانسمو یبار دیگه امتحان کنم..و یه دکتر خبره دیگه شروع کنم.دکتر طرازی..قبل عید رفتم پیشش..بعد از عید رفتم تو سیکل..ب ای بار چهارم ای وی اف..و امروز نتبجه منفی..بعد از دو هفته استراحت و ارامش..حتی سر کارم ابندفه نرفتم که دغدغه نداسته باشم..بتای من دو دهم..خنده دار...بازم منفی..بازم در حسرت موندن...واقعا چیکار باید بکنم...وقتی قرار نیست بشه

نوشته شده در شنبه دهم خرداد 1393ساعت 17:13 توسط مامانی| |

سلام...از صبح دارم صفحات قدیمی وبلاگمو میخونم که همش غصه و ماتمه...روزای سختی رو دارم میگذرونم...اما دیر داره میگذره...هیچ امیدی ندارم...خستم..طبق معمول..واقعا درموندم...بازم دارم افسرده میشم!!!

نوشته شده در پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 11:59 توسط مامانی| |


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 23:35 توسط مامانی| |

سلام ...سال نو مبارک...چقدر شرمنده میشم وقتی میبینم با اینکه نیستم دوستانی دارم که نگرانمن و پیگیر کارام..

خدا رو شکر سال نود و دو با تموم بدیهاش گذشت و تموم شد..سال مار!!! امیدوارم سال جدید که سال اسبه سال خوبی برای هممون باشه..سالی که خدا حاجت دلامونو بده..

سر تحویل سال ادامش خوایتم و سلامتی و البته آدمیت...بخدا گفتم آدمم کن..کمکم کن ..که خیلی ...

نمیدونم باید چیکار کنم...درمانو شروع کنم ...خیلی خودمو وو کار غرق کردم...مسیر زندگیم عوض شده...دلم نمیخواد اصلا یاد خاطرات پارسال بیفتم...گذشت..ای کاش سال دیگه اینموقعها برعکس امساد بگن عجب سال خوبی بود..به کلی از  خواسته هام رسیدم..حدود یک ماه  نیمه که جابجا شدیم...الان دیگه صدای همه برای بچه درومده..چند شب پیش خواب میدیم یکی تو خواب داشت بهم میگفت هنه میدونن بچه دار نمیشی اما بروت نمیارن!!! اخه بعد هشت سال زندگی.....امسال هید با خانواده دوست همسرم چند روزی رفتیم مسافرت..یه دختر شیرین داشتن..از خدا خواستم که یه بچه سالم ثالح و از راه درست و قانونی بهم بده...انقدر شیرین بود لحظاتی که با این بچه بازی میکردم..اگر نگران اینده بچه که دیگران حرفی بزنن نبودم شاید میرفتم یه بچه میاوردم اما حال و حدصله حرفای مردمو  نگاهاشونو ندارن...دیکه بخدا هم خیلی نمیگم   گیر نمیدم...اگر خواست میده...دلم میخواد یکی یه خواب خوب برام ببینه..خواهرم ماه دیگه اینموقعها مکس..کاش وقتی اون میاد بهم بکه یه خواب دیدم به نشونه...اصلا ادامه بدم درمانو یا نه!!! خدای من...تویی که به همه چیز قادر و توانایی..کمکم کن...کمکم کن..ممنون..دویتت دارم

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 1:8 توسط مامانی| |

چقدر بده آدم خودشو بزنه به نفهمی....

میگن کسی که خوابه رو میشه بیدارش کرد اما کسی که خودشو زده بخواب رو نمیشه....

کجای راهم............چی دارم بسر خودم میارم.........

دارم غرق میشم.........غرق!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392ساعت 21:38 توسط مامانی| |

دلم گرفته..اما نوعش متفاوته....دلم برای خودم میسوزه....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 22:42 توسط مامانی| |