رویای دلنشین من

مدتیه می خواستم بنویسم از خودم.احساساتم و ... تا اینکه امشب شروع کردم .

 

 دوستای عزیزم میشه خواهش کنم برای مامان شدن همه مامانای منتظر و شفای مریضا یک صلوات بفرستین.......ممنونم


ذكرهاي ارامش بخش...

بسم الله الرحمن الرحيم...........اللهم صل علي محمد و آل محمد..........الحمدلله رب العالمين..

اياك نعبد و اياك نستعين......افوض امري الي الله ان الله بصير بالعباد... لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم..


نوشته شده در جمعه ششم اسفند ۱۳۸۹ساعت 2:26 توسط مامانی| |

http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=66350&PageNumber=1059

ووستای گل میتونید نوشته منو تو این تاپیک ببینید و بخونید...

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 12:27 توسط مامانی| |

سلام.یک سری از دوستان درباره داروهام مرسیدن..

سیکل من کوتاه بود یعنی دو هفته و انتقال فریز داشتم..از اول اسمرین و فولیک و مولتی دیلی..سه روز سوپرفکت..فک کنم روز چهارم پنجم اینا...دو شب قبل عمل سرم ای وی جی...که هر کدومش یکساعت و نیم تزریقش طول کشید...و خود ابان رفتم زدنبرام.هزینه سرم بالای دو تومن بود خدا  و شکر تنها جی ی که بیمه مقداریشو داد این سرم بود من بیمه تامیا اجتماعیم و تکمیلی نیستم..بعد عمل دو تا مروژسترون..دو تا هپارین...و چهار نا استرادیول...البته استرادی ل از قبل عمل بو  ولی میزانش فرق داست..بعد یک هفته از عمل روزی دو تا نیزومرد...و الانم همه اینا  و دارم ادامه میدم....هزینه بیمارستان حدود دو تومن..داروها دو دفه تجدید کردم هر دفه حدود دویست سیصد.....

باز سوالی بود در خدمتم...

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 12:23 توسط مامانی| |

خدایا فقط میتونم بگم شکرت.....بالاخره معجزه تو اتفاق افتاد....

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 22:11 توسط مامانی| |

تنهام..همسری رفته دنبال کارای اون خونه..برای رهن...روابطم باهاش بهتر شده بعد دعوای شدید عید فطر..مسافرتم کمکمون کرد..اما افسردگی گرفته..یمدت  یاده که سر کارم نمیره..دعا دعا میکنم زودتر جواب دکتری بیاد و مشغول شه و انشاله قبول...با اینکه ازاده..و هزینش زیاد اما از این سکون در میاد..حاضر نیست تو محل کار قبلیش که رسمیه ادامه بده..با اونهمه سابقه کار..دو ساله مرخصی بدون حقوقه...و حتی حاضر نیست بره بگرده دنبال کار....این خیلی بده...مدام از ظلمی که در حقش کردن حرف میزنه و ناراحت...هر چی بهش میگم گذشته فک نکن..نمیتونه...از اعتمادش سو استفاده کردن و کلی پولش و خوردن و بازیش دادن...از ه ادما بیزاره..ترجیح می ا تنها همش تو خ نه باشه..نگرانشم خیلی...اونم عین من اعتقادش روز بروز کمتر میشه..حقم  اره.از کسانی که ادمای خوب و مذهبی و مقیدی بودن چیزایی دیده که ...بگذریم....

نماز که نمیخونم...ح اقل ابینجا خواسوم با خدا درد  ل کنم..خدای من امسال روز تولدم میخ ام ازت بهم کادو بدی...خستم...درموندم...کلافم.ناتوانم..از ا دامه مسیر...نگاهی از س  لطف بما  

کن...بعد از پنج سال  دوا و  رمون و انواع و اقسام عملها...میکرو   و زیفت   لاپرا و ....برای  ورود یه بچه تو زن گیمون  یگه راید چیکار کنیم..خدایا...چرا  وست داری زجر کشیدن بنده هاتو ببینی...خودت میدونی حضور یه بچه چقدر زندگی ما رو عوض میکنه...خدایا خواهش میکنم یه نگاهی بما بکن..گرفتاریم

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۳ساعت 19:31 توسط مامانی| |

بالاخره دلو به دریا زدم و چند رو ی مرخصی گرفتم و رفتیم سفر..همه چی خیلی یهویی اتفاق افتاد..حجم کارام زیتد بود و حسابی خسته شده بودم..به همسری گفتم گفت بریم کیش..گفتم چند بار رفتیم..بیا بریم یه کشور خارجی...فک کن سه شنبه تصمیم گرفتیم چهارشنبه بلیط و مرخصی و پنج شنبه..تو ر زمینی ارمنستان..و چقدر خوشحالم از این انتخاب و رفتنمون..چه مردم خوبی..چه کشور ارومی..چه همسفرای خوبی...از خیلی جاها همراهمون بودن..دو تا خانواده جنوبی..دو تا خانم گیلانی..دو تا مازنی..وو تا کرمانی...چهار تا خ مسن تهرانی..یه پسر تهرانی   اما یه دوست خوب خانواده یزدی..که تقریبا باهاشون بودیم..و البته به لیدر به اسم بابک که اونم همش با گروه ما بود..خدا خیرش بده از بعد سفر ازش خبر نداریم بمن مبگفت اجی...یه پسر جنوبی که چند ماهی رفته بود ارمنستان..خلاصه..جمعه رسیدیم تو هتل..شبش رفتیم  بام ارمنستان و میدون جمهوری..فرداش..ااچمیازین که مجموعه کلیساهایی با هم بود..وو  هزار پله...و خرید و اما بهترین روزش  یکشنبه که رفتیم پارک ابی و تفریحات ابی که بسیار مهیج بود..وای که دلم خواست معرکه بود...و شبش رستوران پروانه...دوشنبه هگ رفتیم دریاچه س ان..و شبشم تو ویلا همونجا موندیم..و فرداش حرکت به سمت ایران...واقعا روزای خوبی بود...اما وقتی برگشتیم ووباره بدو بدو ایران و کارا شروع شد...

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۳ساعت 19:19 توسط مامانی| |

سلام..جون خصوصی گذاشتید اینجا مینویسم..هیچ اطلاعاتی نه دکتر نه بیمارستان دربا ه فرد اهدا کننده بشما نمیدن..خیلی حساس نشید..خودشون در انتخاباشون انشاله دقت میکنن..بسپارید دست دکتر و خدا..موفق باشید

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۳ساعت 19:10 توسط مامانی| |

و اما از خودم...بالاخره با خودم کنار اومدم شانسمو یبار دیگه امتحان کنم..و یه دکتر خبره دیگه شروع کنم.دکتر طرازی..قبل عید رفتم پیشش..بعد از عید رفتم تو سیکل..ب ای بار چهارم ای وی اف..و امروز نتبجه منفی..بعد از دو هفته استراحت و ارامش..حتی سر کارم ابندفه نرفتم که دغدغه نداسته باشم..بتای من دو دهم..خنده دار...بازم منفی..بازم در حسرت موندن...واقعا چیکار باید بکنم...وقتی قرار نیست بشه

نوشته شده در شنبه دهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 17:13 توسط مامانی| |

سلام...از صبح دارم صفحات قدیمی وبلاگمو میخونم که همش غصه و ماتمه...روزای سختی رو دارم میگذرونم...اما دیر داره میگذره...هیچ امیدی ندارم...خستم..طبق معمول..واقعا درموندم...بازم دارم افسرده میشم!!!

نوشته شده در پنجشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۳ساعت 11:59 توسط مامانی| |

نوشته شده در شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:35 توسط مامانی| |